مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
350
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نشوى و از مستى هشيار نگردى ، ترا در سوق بر دار كنم . دختر ملك گفت : اى دايه ، بيم از آن دارم كه اگر من به او چيزى نويسم ، در من طمع كند . عجوز گفت : او چه رتبت دارد و قدر و منزلت او چيست كه در تو طمع كند ؟ نوشتن تو از بهر آنست كه او بهراس اندر شود و طمع از تو ببرد . القصه ، عجوز حيلت همىكرد تا دختر ملك ، دوات و كاغذ خواست و اين ابيات بنوشت : اى هرزه دراى باد پيماى * وى شيفته راى بىسروپاى از خيلِ كه و ترا چه نامست * كاندر سرت اين خيال خامست زين كوى بلا كه ره بدر نيست * برگرد كه جز ره خطر نيست اين راه نكرد هيچكس طى * كس زنده برون نرفت ازين حى آنگاه كتاب فروپيچيده ، بعجوز داد . عجوز ، كتاب گرفته ، بسوى دكان روان شد . چون بدكان رسيد ، كتاب بملكزاده داد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و بيست و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عجوز ، كتاب بملكزاده داد و او را آگاه كرد كه : دختر ملك چون كتاب تو بخواند ، در خشم شد . من به نرمى ، خشم او را فرونشاندم تا اينكه جواب بنوشت . ملكزاده ، شادانشادان كتاب بگرفت و بخواند و مضمون آن دانسته ، سخت بگريست . عجوز را دل برو بسوخت و به او گفت : اى فرزند ، خدا چشم تو را نگرياند و دل ترا محزون نگرداند . ملكزاده گفت : اى مادر ، چه حيلت سازم ؟ كه او مرا بكشتن تهديد كرده و مرا از مكاتبه منع نموده . به خدا سوگند با چنين حالت ، مرگ من از زندگانى بهتر است . و لكن از احسان تو همىخواهم كه اين ورقه گرفته ، بسوى او برسانى . عجوز گفت : بنويس . انشاء اللّه جواب او بازپس آرم . به خدا سوگند اى فرزند ، من خود را